مدل عروس

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: عروس
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 7:29 ] [ ava ] [ ]

بهترین فیلم های ترسناک

paranormal activity

 
 
این فیلم از نظر روح و جنی
 
 
 
 
فوق العاده ترسناک است
 
 
 
و این داستان بر اثاث واقیعت ساخته شده
 
 
 
این فیلم 1 2 3 4 5 در بازار اومده این
 
 
عکس های بالا برای سری های
 
 
 
مختلف این فیلم است
 
 
 THE EXORCIST
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
''''
 
 
 
این فیلم جن گیر بر اثاث واقیعته..
 
 
داستان کاملا واقعی
 
 
که در 1 2 3 4 فیلم به بیرون منتشر شده
 
عکس های بالا برای سری های این فیلم است
 
 
 
  MAMA
 
 
 
 
 
''''
 
 
 
 
این فیلم ما ما ترسناک و قشنگ یکمم تخیلی
 
 
جالبه.. این عکس های بالا برای فیلم mama است
 
 
 
 
THE descent
 
 
 
 
 
 
 
 
 
این فیلم فوق العاده ترسناک و هیجانی..
 
 
درباره گروهی از دخترا که به اعماق زمین می رن...
 
 
عکس های بالا مربوط به فیلم descent است
 
 
 
  evil dead
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
این فیلم evil dead فوق العاده ترسناک
 
 
و قشنگ...
[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 2:47 ] [ ava ] [ ]

فرهاد قائمی و سید محمد موسوی

 

 

 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 23:48 ] [ ava ] [ ]

اونی که دنیامه عاشقه من نیس

 

514ad3229862c1e35d1df819137ef24b-425

 

یا من دعوا کن. . .

 

با من قهر کن. . .

 

حرصمو در بیار. . .

 

بهونه بگیر. . .

 

اجازه داری اشکمو در بیاری. . .

اما. . .

حق نداری هیچوقت بری. . .

هیچوقت. . .(!)

 

 %D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_52.png

 

 

یادت باشه...

موندنی با "لگدم" نمیره...

رفتنی با "خواهش" هم نمیمونه...
 

وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي حق نداری

دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ...

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني حق نداری

پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...

  وقتي موندنی نيستي حق نداری

از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری

بهش بگی عشقم...

 

%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_49.png


 ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﮒ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﮒ ﮔﺮﺩﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮﻭ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﻪ ...
 

b152f9dcf979c79f2337029779bdd6ff-425

 

*ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﺮﻩ ﮐﻪ ﺗﻨﺶ ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺗﻨﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ ....
 
 

%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_48.png

 

هر زمان فهمیدی زن تکیه گاه میخواهد

 

هرزمان فهمیدی دختر توجه میخواهد

 

هرزمان فهمیدی باید به یک دختر عشقت را ثابت کنی نه چند دختر

 

هر زمان فهمیدی دختر حساس است میشکند

 

آنوقت میفهمم جنس مخالف منی!

 

%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_36.png

 

 

عشـــق یعنے اینڪـہ ...


وقتے בیבیـــش تمومـہ בرבات یاבت برـہ


وقتے هم نمیـــبینیش تمومـہ בرבات بشـہ نבیבنش...

 

1c542dfe6e4f.jpg

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر…

همین که دستت رو آروم بگیره یه فشار کوچیک بده…..

این یعنی من هستم تا آخرش…..

همین کافیه….!

 

64913551032335282134.jpg

 

بعضی وقت ها خداحافظ
 

یعنی :نذار برم...

 

یعنی :برم گردون..

 

یعنی :سفت بغلم کن.. و

 

سرمو محکم بچسبون به سینه ات و

 

بگو:
خداحافظ و کوفت..

خداحافظ و زهر مار..

 

بیخود کردی میگی..

خداحافظ!

دفعه آخرت باشه!!

 

 

مال خودمی...

 

boy-couple-girl-girl-boy-love-photograph

 

 

 

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 2:8 ] [ ava ] [ ]

عکس عاشقونه دو نفره

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
xz109tdeh2t6e8ebt9ca.jpg
 
 
 
[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 1:4 ] [ ava ] [ ]

هرچی هم بشه.. بازم آغوش تورو می خوام

زن رو باید بغل کرد و بی دلیل بوسش کرد



حتی وقتی آرایش نداره

 

موهای دست و پاش یه کم درومده



دو روز وخ نکرده ابروهاشو برداره



موهاشو برات براشینگ نکرده



پیژامه تو رو پوشیده


و خودشو گوله کرده تو تخت



تو جای خالی تو که هنوز گرمای تنتو داره



که سرشو فرو کرده تو بالشت



که بوی تنتو -نه ادکلنت- بوی تنتو با لذت



با هر نفسش بکشه توی ریه هاش



زن رو باید بغل کرد و تو بغل نگه داشت



و با همه شلختگی ظاهریش عاشقونه بوسش کرد



تا احساس امنیت کنه

 


که مردش همه جوره دوسش داره

 

 

1djds.jpg

 

 1عشقتون رو لمس کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
2 بهترین خاطره ای که با عشقتون دارین؟/؟؟؟؟؟
 
3 اولین بوسه تجربه کردین؟؟
 
4 واقعا باهاش می سازین به آینده فکر می کنین؟؟؟
 
5 اسمه بچه هاتون؟؟
 
 
لطفا جواب با حوصله بنویسین
 
 

 

 

 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 1:5 ] [ ava ] [ ]

تو بغلت می مونم عکس

 

 

 

 

پسری که واقعا دختری را دوست

داشته باشد..

 

تن آن را عریان نمیکند بلکه لباس

عروس تنش میکند…

 

 

 

 

 
 
   خـسـتـه‌تـر از آنـم


                           کـه لـیـوانـی چـای

                                                  آرامـَم کـنـد

 

                     "  آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـی‌خـواهـم..."

 
 *بـﻌـﻀﯽ ﻭﻗـﺘﺎ باید یکی باشه که برات غیرتی شه.بهت گیر بده*
ﺍﺯت ﺑــﭙــﺮﺳــﻪ ﮐﺠـﺎﻳــﯽ؟ﮐﺠــﺎ ﻣﻴــﺮﯼ؟ﮐﯽ ﻣﻴـﺎﯼ؟؟؟چرا دیر کردی؟
ﺯﻭﺩ ﺑـﺮﻭ ﺧــﻮﻧﻪ ! ﺭﺳﻴﺪﯼ ﺯﻧگ ﺑﺰﻥ !!
ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩﻩ ﻟﺒاﺱ ﮔﺮﻡ ﺑـﭙـﻮﺵ،زیاد ارایش نکن "
ﺗـــﺎ ﺩﻳـﺮ ﻭﻗــت ﺑـﻴـﺪﺍﺭنمون ...غذاتو بخور..
 

شاید ترسیده بودی
از رویاهایم
از نوشته های پر از دلتنگی ام...
شاید دلت لرزیده بود
هر بار که با عشق نگاهت می کردم
شاید وجودت پر از نگرانی شده بود
وقتی فهمیده بودی
دیوانه وار دوستت دارم...
عزیز جانم
این عشق خطرناک نیست
این احساس پر از انتظار و توقع نیست
این حساسیت ها و دلتنگی هاخانمان سوز نیست
من تنها دوستت دارم
خیلی بیشتر از نوشتنش
بسیار عمیق تر از نگاه عاشقانه ام
من فقط حس بودنت را می خواهم
و نگاهت را
لبخندت را
بی هیچ انتظاریبی
هیچ چشمداشتی
پس چرا پر از تشویش شدی.؟
چرا بی تاب و بی قرار شدی.؟
چرا گفتی باید ایستاد
پیشروی به صلاح حال ما نیست.؟
شاید من زیاده از حد عاشقم
و تو بیش از اندازه عاقل
که امروز بر سر دوراهی
بوسه های خداحافظی مان
همراه اشک های من
در باد رها می شوند . . .

 

 
 

اگــــه عشقــــت..یهــــــویــــی ... بی دلیــــل ...بگه نگـــــو ...بگه نمیخــــــــــوام ... بگـــه

 

باهـــات قهـــــــرم ...بگـــــه دوســتـــت نـــــدارم ... بگــه بســــه دیگــــه ...بگــه

 

بــــــــــــــــــــــرو ...همــــه اینا حرفـــه زبونشــــــــه،..! حـــــــــــرف دلــــــش نیس ... !اون دلـــــــش

 

فقـــط یه بغــــل میخــــواد ...!یــــه بغــــــــــــل محکـــــــم عاشقانــــــــه ...!

 
 اگه عاشقی، سعی کن به عشقت برسی چون وقتی


بره دیگه رفته.


اگه عاشق نیستی پس تلاش نکن که طعمش رو بچشی.


چون تلخترین شیرینی روزگاره
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بودنت را دوست دارم

وقتی پنجه در کمرم حلقه میکنی

و به آغوشت سفت مرا می فشاری

و وادارم می کنی که به هیچ کس فکر نکنم

جز تو !!

 

 

 

 

 
 
 
 
 

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !

در برابرش مسؤولیم …
در برابر اشک‌هایش ؛
شکستن غرورش ،
لحظه‌های شکستنش در تنهایی و لحظه‌های بی‌قراریش ….
و اگر یادمان برود !

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد،

اما، این بار، خود ما فراموش خواهیم شد...

 
 
 

http://www.hipersian.com/group/11/namayesheehsas6/8.jpg

 
 
[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 23:2 ] [ ava ] [ ]

اگه عشقت ماله تو بشه چیکارا می کنی؟؟

asheghane-ba-aks-8.jpg
 
 
 
عکس عاشقانه
 
 

http://roozgozar.com/gallery/images/gallery/Exis-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%20%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-30808.jpg

 
پسرکی بود عا شق دخترکی

روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد 

هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت 

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن 

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را 

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن 

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن. 

روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن 

تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت 

پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه 

سریع اونو به بیمارستان رسوند . 

دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟ 

پسرک سرش را بالا گرفت 

و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . . 

دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او 

گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد . 

دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد. 

اون رفت و آزمایش داد . 

روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت . 

وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قلف شده بود. 

رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . . 

ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد. 

از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه 

تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی 

حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده . 

روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت. 

برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت. 

ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد. 

هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او 

خواهش کرد که بگوید . 

اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت : 

اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم. 

دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود. 

برای آرامش پسرک قبول کرد. 

روز بعد دخترک آمد. 

ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت: 

میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم. 

ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟! 

پسرک گفت : س ک س 

دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده 

بلند شد و راه افتاد که برود 

ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم. 

دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو 

پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست 

دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی 

تو پاک بودی اما چرا حالا ... 

پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه 

پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد. 

دخترک جیق میکشید. 

پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را. 

دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . . 

پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و 

فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . . 

بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد 

و آروم موهاش را نوازش میکرد. 

دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند. 

فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد 

پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت: 

حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!! 

ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود. 

با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . . 

بغض شکست و اشک هایش جاری شد 

با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟! 

پسرک اورا در آغوش کشید 

پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند 

چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود. 

در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 2:4 ] [ ava ] [ ]

مدل لباس کوتاه ناز

 

 

یک

 

 

دو

 

 

سه

 

 

چهار

 

بنج

 

 

شش

 

هفت

 

هشت

نه

 

ده

 

 

 
 
یازده
 
 
 
دوازده
 
 
سیزده
 
 
چهارده
 
 
بانرده
 
 
شانزده
 
 
 
هفده
 
 
 
هجده
 
نوزده
 
 
بیست
 
 
 
 
 
 
3 تا مدل برتر رو نظر بدین؟؟؟؟/؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟
 
 
نظر یادتون نره
 
 
 
[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 15:34 ] [ ava ] [ ]

فقط به عشقه تو.داستان عاشقونه رو حتما بخونید

 

عشقم بازم تو رویام...

 

رویایی که منو تو باهم هستیم مشکلات از سرو رومون می باره

 

اما

 

بین منو تو هیچ فاصله ای نمی افته

 

روز به روز عشقمون گنده تر می شه

 

هدفمون عشقمونه.. آره

 

بهترینم ماله خودم می کنمت

 

 

 
 
 

 
 
 
 
داستان عاشقونه رو بخونیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
 
 
خیلی
 
 
 
         قشنگه
 
 
 

از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و  گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند  دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…

يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!

و صداي پسر رو شنيد كه گفت:

گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 22:22 ] [ ava ] [ ]